قسمت پنجم
اوف دلم میخاست اون لحظه بزنم توی سرش من میخاستم پیش علی
پباشم نه مغازه دیگه ای بابی عصابی امدم بیرون ازمغازه طوری که
حتی صاحب مغازه فهمیده بودعصبی هستمازاین طلافروشی توی اون
طلافروشی داشتم روانی میششدم دیگه روموبه خریدارکردم
گفتم:خب قیمت طلاتافرداصبح م دوربزنیدهمه جایکی هست لطفابریم
همون طلافروشی که اول رفتیم اگه میخایدبخریدحساب کنیداگرنه
مادیرمون میشه شرمندتون
خریدار:درست میگی بریم حساب کنیم
بایک لبخندهمراهیشون کردیم رفتیم طلافروشی منم
بالبخندواردطلافروشی شدم بالاخره زنه خریدوحساب کردوقتی رفت
بیرون یک نفس عمیق کشیدم روموکدم به صاحب طلافروشی
گفتم: شماچی میکشیدحالادرک ککردم
صاحب طلافروشی یک لبخندزدگفت:شمایک ننفرعصبیتون کرده ماکه
روزی100نفرمیان اذیت میککن
گفتم:من اگه به جاتون میبودم سکته میکردم
علی سرش خلوت شدخالم عکس اون گوشوار که ست گردنبندم
بودرونشونش داد
گفت:خب اینوبرام بیار
فقط داشتم زیرچشمی نگاهش میکردم گوشوتره روتوردو وزن کردیکم
سرمالیاات باخالم بحث کرداون بحث میکردمنم بیشترعاشقش میشدم خنده
اش کاراش وقتی بحث میکردخالم گوشواره روبهم داد
گفت:خب توی گوشت کن
اومدم توی گوشم کنم سوراخ گوشم بسته شده بودخالم ممیخاست
هنرکنهمیخاست به زورتوی گوشم کنه اما
گفتم:صبرکن
روموبه علی کردم گفتم:ببخشیدسوزن دارید؟
توی کمدنگاه کردیک سنجاق برداشت بهم دادیک لحظه به عقلش شک
کردم خندم گرفت نگاهش کردم
گفتم اینچیه؟
علی:مگه سنجاق نمیخاستیدخودشم خندش گرفت
دوباره گفت:برای چی میخاید؟
گفتم:میخام سوراخ گوشموبازکنم
بعدیک سوزن ترگردبهم داد دیدم این بهتره توی گوشم کردم بالاخره
سوراخ گوشم بازشدسوزن ترگردروبهش داد